نداشتن عشق زمستانی دردناک نیست
درد آور است زماستانی که
دستی ندارد برای گرم کردن و گرم شدن.
رنگ چشمانت را هم اگر فراموش کرده باشم
طعم صدایت هنوز زیر زبانم مانده
خاطرات تو پادشاهی می کند میان دستانم
و دستانم افتاده به جان بهانه هایم
به جان تو به جان دستانت سوگند که
پادشاهی تو آرامشیست
شبیه به ماه
اینجا مرداب است
الویس پریسلی هم اگر اینجا به دنیا می آمد
کینگ شدنش محال بود
...
صدایت آرامشیست
که من میان دیروز هایم گم کرده ام
آن وقت ها جوان تر بودم انگار
یا انگار دیروز را میان تو گم کرده ام
ولی تو یادت بماند
من به یاد دارم صدایت را
میان دیروز های گم شده ام
و تو را میانشان
با آن دامن چین دار بلندت در سر من هی می چرخی که چه
دست از رقصیدن بردار
سرم گیج رفت
اینها فقط وجود نداشتنت را اثبات میکند
انگار اگر زمان بایستد هم
تو از چرخیدن و رقصیدن دست بر نمیداری
به جای اینها عروس زمان باش
نه عروس سر درد های من
پ.ن: زیبا تر از زیبا ترین زن٬ بانو ترین بانوی عالم٬ یکتا تر از یکتا ترین بازیگر عشق٬ آه ای گران مایه ترین یار٬ ای آخرین دوست.
آخرین دوست
کاش در دهه بیست به دنیا می آمد
میان جز و بلوز
سیاه پوست
آنجایی که مینور و ماژور ترکیب شد
یک نوازنده دوره گرد با لباس کهنه
و تو هم دختر رهگذر ثروتمندی
سفید پوست
که من عاشق روژ و کلاه و کفش قرمزش شده ام
پاییز امسال بیشتر از همیشه دلم تو را می خواهد
پاییز امسال دل گرفته ام
اینکه خاطره های هر سال من به تو بر می گردد
کمی عجیب است
امسال چه نقشه ای برایم داری؟
چه خوابی برایم دیده ای؟
من آمادگی خواب های تو را ندارم
من فقط آماده ی آمدنت هستم
دلم در پاییز سال قبل مانده
دلیل اینکه هیچ نگاهی دلم را نمی ریزاند هم
همین است
دلیل اینکه دلم را فقط سیم های سازم می ریزاند هم
همین است
من از همین فردا
انتظار آمدنت را می شمارم
تنها نیستم
هر شب و روز
تنهایی می آید و تکیه اش را به تکیه ام میزند
تنها نیستم
دلم که می گیرد
تنهایی می آید و از پشت به آغوشم می کشد
گاهی از مهربانیش کم می آورم
دوستش دارم
فقط نمی فهمم چرا
همیشه صورتش را از من پنهان می کند
شاید تکیه گاه بودن را دوست دارد
یا شاید خیال می کند اگر صورت زشتش را ببینم
رهایش می کنم
کاش می دانست بدون او منی در کار نیست
با تو هستم!
رو برویم بنشین.
روی دیوار اتاقم نقش نبند
وقتی آینه هر روز صبح تو را نشانم می دهد
بس کن
خواب من همین دیروز
همین دیشب با صدای فریاد مادرم پرید
خواب من هر شب
وقتی پیشانیم خیس می شود می پرد
خواب های من علاقه ی زیادی به پریدن دارند
مثل علاقه ی تو به پریدن
هر دو با دست می شماریم
تو ستاره ها
من نیامده هایت را
انگار نمی دانیم
ستاره ها و نیامده هایت بیشتر از انگشتان ماست
غم میان دلم مترسک
و تو لباس کهنه اش
سنگ نبودنت را به سینه نمی زنم
دختر آرزوهایم
تمام حرف دلم این است
تو هر روز فراموش می کنی
من هر روز فراموشت نمی کنم
امشب گردن بندی به گردن مرمری ات می آویزم
به نام تقدیر
و از خاطراتی سخن می گویم
که فراموشمان نمی شود
دوستت دارم هایی که تا به ما رسیدند
یا خوابشان برد و یا یخ زدند
نگاهایی که تا به ما رسید یا وا رسیدند
یا نرسیده راهشان را به در و دیوار و هوا سپردند
یادت باشد هراس من
به خاطر طعم ملس لبهایت
رنگ روشن موهایت و باز بودن زیاد چشمانت نیست
هراس من از همان نگاهها و دوستت دارم هایی ست
که به هم بدهکاریم
و تقدیرمان آنها را به دست باد سپرد
پ.ن: این نوشته مخاطب خیلی خیلی خاص داره
دلم. دٍ دٍ دلم این روزها فقط می خواهد
یک روز بهار یک روز پاییز
خواب هایی که ندیدم هیچ شب می خواهد
و تعبیر خواب های کودکی ام را
دلم می خواهد
تو بنشینی روی پله سنگی روبروی خانیمان و
دستانت را با تکیه به زانو هایت زیر چانه ات بزنی
خیره به چشمان روشنم شوی و تا ابد بدون عکس العمل
به هیچ چیز فکر کنیم
دلم یک مداد b6 میخواهد
تا تمام نگاهت را سایه ی سیاه بزنم
چمدان کوچک قهوه ای رنگی می خواهم
کتاب کجا می روی؟ (هنریک سینکیویچ) کنار گل سرت
هارمونیکای عزیزم
یک کلاه، یک بارانی، چکمه و چتر همیشه بسته ای
و سفری تولانی به دور ترین نقطه ای که
زانو هایم توان خم شدن برای رسیدنش را دارند
پ.ن: دلم به حال دلم می سوزد که ...
بند دلم که پاره می شود
دلم بهانه ات را می گیرد
هر چه می کشم هم از سر این بند دلم هست
به نبودنت اعتراض نمی کنم
بند دلم را خواب هایی پاره میکنند
که بهانه ات را به دلم می اندازد
این روزها می گذرند
خواب ها می پرند
اشکها می ریزند
دل ها هر روز می شکنند
ریه ها از دود سیگار و اگزوز ها سیاه می شوند
و مردم به بهانه ی گرمای بیش از حد تابستان
ثانیه ای به نگاه دیگری لبخند نمی زنند
نمی دانند چه می کنند انگار، من هم نمی دانم چه می کنند.
خسته اند یا دیوانه؟
این روزها دل مردم هم رنگ ریه هایشان شده
و این شبها من برای خواب های پریده، اشکهای ریخته و دلهای شکستیشان
دعا می کنم...
پ.ن: Hey, Mr. Tambourine Man, play a song for me
قدم که بر ذهنم می زنی
نبض تمام پیاده رو های شهر
زیر قدمهای من می زند
و درختان از نگاه معنی دارشان دل نمی کنند
تقصیر پیاده رو ها نیست
دختری که احساساتم در ذهنش نقش می بندد
خوابش برده
هارمونی زیادی بین صدایت
با صدای قلبم هست
که به تپش می اندازدش هر بار
و هر بار قلبم
در مینور ترین گام
تارانتلا میرقصد با صدایت
گاهی صدایت می کنم
کر شده ای انگار
اما این را می دانم که کور نیستی
تا ببینی دلتنگی همیشگی مرا
گاهی می روی
رفتن را خوب بلدی همیشه انگار
اما این را می دانم
که کر نیستی
تا بشنوی صدای دلتنگی مرا
انگار
پ.ن:
انگار که دارم، باز کم میارم
من که به جز صدای تو چیزی ندارم
انگار دارم، تنها تر می شم
دارم آروم آروم تو رو هم از دست می دم
انگار که بی تو شب نا تمومه، شمعی که روشن کرده دستات رو به رومه
انگار که دستات بی وزرن بی وزن، به حس بی حس افتادن از شونه ی من
یه آدم مثل تو وقتی دل تنگ میشه
به راحتی میتونه با یه آدمی مثل من حرف بزنه
اما یه آدمی مثل من
مثل من که دل تنگ میشه
فقط میتونه دست تکون بده
تکون بده چون یه آدمی مثل تو وجود نداره
نه رو به بالا
نه رو به پایین
نه رو به پشت
فقط رو به رویم باش
پ.ن: Hit The Road Jack
من گفتم بمان ؟
بشین
یا برقص ؟
من
فقط گفتم بخند
پ.ن: Just Like a lost Harmonica
آمدنت را ندیدم
رفتنت را که دیدم یادم افتاد
اصلا نیامده بودی
اما اگر اینبار آمدی
در نزن، کلید زیر گلدان کنار پنجره است
پ.ن: Just Like a rolling stone
از پس مانده ی عشق دیشبت
عزیزمِ صبحت مانده بود
که آن را امروز بعد از ظهر
انداختم جلوی دختر توی مترو
و معنی تنها نبودن همین است انگار
مهربانی دنیا دیگر تمام شد
بهار هم نیامد
و تعداد نیامده هایش هر سال بیشتر می شود
از کجا معلوم این دنیا و آدم هایش راست باشند؟
شاید خیالیست در ذهن خلاق خدا
یا کابوسیست که هر شب می بیند
حتی ممکن است من روانی شده باشم
اصلا بهار نیا، نمی خواهمت
دل من سالهاست به زمستان هر روز عادت کرده
پ.ن: Just like a girl
انتهای چشمانت کافه ایست قدیمی
با در های چوبی
که دختر زیبایی با پیشبند صورتی آنجا کار می کند
و من هر بار که به آن بار میروم
آن دختر برایم نوشیدنی میریزد
و بی توجه به او به پلک نزدن تو فکر می کنم
پ.ن:
تو خواب انگار طرحی از گل و مهتاب و لبخندی
شب از جایی شروع میشه،
که تو چشماتو میبندی
تو را آغوش میگیرم
تنم سرریز رویا شه
جهان قد یه لالایی،
توی آغوش من جا شه
تو را آغوش میگیرم
هوا تاریکتر میشه!
خدا از دستهای تو بمن نزدیکتر میشه...
زمین دور تو میگرده
زمان دست تو افتاده؛ تماشا کن!
سکوت تو عجب عمقی به شب داده
تمام خونه پر میشه
ازین تصویر رویایی
تماشا کن! تماشا کن!
چه بیرحمانه زیبایی
گم می شوم میان شلوغی جمعیت
و قدم زنان انتظار می کشم که از روبرویم ظاهر شوی
با اینکه می دانم هرگز از آن مسیر نخواهی گذشت
یا به دانبال شباهتی از صورتت
در صورت دیگری می گردم
و در نهایت در چشمان پیرزنی مهربان میابمت
من می ترسم از روزی که
پلک زدن و نفس کشیدنم هم مرا در یادت غرق کند
پ.ن: بچه که بودم همیشه دور ترین ستاره ها رو انتخاب میکردم، بدون هیچ شریکی
دور بودن یک ستاره، دلیل بر کم نوریش نیست
چه فرقی می کند ؟
که ۱۹، ۲۰ شود
۲۷ ، ۲۸
یا ۱۵۰۰، ۱۵۰۱
بیا و اعداد و ارقام را دور بریز
بیا و این ۸ لعنتی را خط بزن
ستاره ای باش دنباله دار
یا بایست کنار پنجره و موهایت را باز بگذار
من هم روبرویت مینشینم
آرامش باد را لای موهایت تماشا می کنم
پایم را روی میز می گذارم و قهوه می خورم
شکر لازم نیست
کافیست به شیرینی لبهایت فکر کنم.
اینجا مسیریست بالای یک پرتگاه
که شب را به صبح وصل می کند
و من هر شب، دستمال سیاه به چشم می بندم
و سیگار به لب قدم بر ترسناک ترین راه دنیا میزنم
با آرزوی پرت شدن و افتادن در آغوش تو
سرمای بیش از حد دستانم را هم که به حساب زمستان بگذارم
سردی آرزوهایم را نمی توانم
آرزوهای من تا ابد آرزو میمانند
و جای تو کنارم یک صندلی
دفتری را تصور کن که به وسطش رسیده
جدا کردن ورقه ای از اول، برابری می کند با نابودی برگه های آخر
امشب درست وسط زمستان است
و شباهت زیادی دارد به آن دفتر
حالا که فراموشی ممکن نیست
از میان زمستان برگه ای جدا خواهم کرد
و در جعبه ای چوبی پای یک درخت سیب، در باغی دور افتاده
زیر تخته سنگی سیاه دفنش می کنم
آتشی روشن می کنم و تا صبح خیره به آن
تک تک روزها و شبهایی که دوستشان دارم را مرور میکنم
تا سال بعد
میانه ی زمستان
زیر درخت سیب
پ.ن: You can't jump a jet plane like you can a freight train